تبليغاتX
مُرده ی سی ساله
   

سلام به همه ی شما عزیزان

میدونید این وبلاگ من یکساله شد و من دیگه یه مرده سی ساله نیستم بلکه یه مرده ی سی و یک ساله ام .

برای همین تصمیم گرفتم از اونجا که آدرس وبلاگ عوض کردن مد شده و" رویای ماه "و" شال و کلاه " دو تا وبلاگی که توی مدت این یک سال خیلی باهاشون حال کردم . هر کدوم رفتن سی خودشون و یه جای دیگه مینویسن منم برم یه جای دیگه بنویسم . البته فرق رفتن من با این دوستان اینه که اینا آدرس جدیدشونو دادن ولی من شاید بدم در آینده . برای همین فعلا از همگی خداحافظی میکنم . البته من میام و وبلاگتونو میخونم . ولی این وبلاگ دیگه تعطیل شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله  | 

   
وای من عاشق این نقاشی ها شدم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله  | 

   
سلام

دیروز پریروزها بود تو مغازه نشسته بودم . یهو هوس کردم طراحی کنم . خیلی وقت بود طراحی نکرده بودم . اینم نتیجش . خیالم راحت شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله  | 

   
دل همتون آب بشه ADSL2+ گرفتم با سرعت 128 . دیگه از شر اون دو تا مونیتور آبی رنگ مسخره راحت شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله 

   
فایل صوتی این شعر به دستم  رسید . خیلی خوشم اومد ازش و تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش .

تا بعدا فایلش رو هم برای دانلود بذارم .

شاعر این شعر " خلیل جوادی" است .

یه شب که من حسابی خسته بودم

همینجوری چشامو بسته بودم

سیاهی چشام یه دفعه سر خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبرا شده

محکمه الهی برپا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش وایسادن

چرتکه گذاشته و حساب میکنه

به بنده هاش عتاب خطاب میکنه

میگه چرا این همه رج میکنین

راهتونو بیخودی کج میکنین

آیه فرستادم که آدم بشین

با دلخوشی کنار هم جم بشین

دلای غم گرفته رو شاد کنین

با فکرتون دنیا رو آباد کنین

عقل دادم برین تدبر کنین

نه اینکه جای عقلو کاه پر کنین

من بهتون چقد ماشاالله گفتم

نیافریده باریک الله گفتم

من که هواتونو همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختین

نشستین و خدای جعلی ساختین

هرکدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی ؟

این همه دین و مذهب دروغی ؟

حقیقتا شماها خیلی پستین

خر نباشین گاو و نمی پرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی هم از اجانب

گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست ؟

پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست ؟

چرا زنا این جوری بد لباسن ؟

مردای غیرتی کجا پلاسن ؟

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن .

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن .

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش میچرخه نمیدونم چشه !

آها میخواد یواشکی جیم بشه !

دید یه کمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

با شیکمی شبیه بشکه ی نفت

یهو سرش رو پایین انداخت و رفت

قراول ها چند تا بهش ایست دادن

یارو وانستاد تا جلوش واستادن

فوری درآورد واسشون چک کشید

گفت ببرید وصول کنید خوش بشید

دلم برای حوریا لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوریه دلگیر میشه

تورو خدا بذار برم دیر میشه

قراول حضرت حق دمش گرم

با روشوه ی خیلی کلون نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و یه جایی بستش

روشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن

توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داشت بلند بلند غر میزد

داشت روی اعصابا تلنگر میزد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن

بگیر بشین این همه کل کل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه تو پر از کارای زشته

کی گفته جای تو توی بهشته ؟

بهشت جای آدمای باحاله

ولت کنم بری بهشت ؟ محاله .!

یادته که چقد ریا میکردی؟

بنده های ما رو سیا میکردی ؟

تا یه نفر دور و برت میدیدی

چقد " ولا الضالین " و میکشیدی

این همه که روضه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

خیال میکردی ما حواسمون نیست؟

نظم و نظام هستی کشکی کشکی است ؟

هر کاری کردی بچه ها نوشتن

میخوای برو خودت ببین تو زونکن

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمیتونس بشینه

کاسه ی صبرش یه دفه سر میرفت

تا فرصتی گیر میاورد در میرفت

قیامته اینجا عجب جاییه !

جون شما خیلی تماشاییه !

از یه طرف کلی " کشیش " آوردن

کشون کشون همه رو پیش آوردن

گفتم اینا رو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چیکار کردن ؟

ماموره گفت میگم بهت من الان

مفسد فی الارض که میگن همین هان

گفت اینا بهشت فروشی کردن

بی پدر ها خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها

کفر خدا رو درآوردن اینها

بد جوری " ژاندارک " و اینا چزوندن

زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

خون " گالیله " رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاتو صاف کن

بهت میگه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگو اینا چیکاره بودن

" خیام " اومد یه بطری هم تو دستش

رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم

گف این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت : تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی ؟

این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد وخاک کرده و نه هیاهو

نه عربده کشیده و نه چاقو

نه مال این نه مال اونو برده

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواشو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یه شنیدم ایست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن واسادن

حضرت " اسرافیل " از اون ور اومد

رفت رو چارپایه و چند تا " صور " زد

دیدم دارن تخت روون میارن

فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا ؟

تو محشر این کارا چیه خدایا ؟

فکر میکنین داخل اون تخت کی بود ؟

الان میگم یه لحظه ٬ اسمش چی بود ؟

اونکه تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپا رو اختراع کرد

همون که کارش عالی بود اون دیگه

بگید بابا . " توماس ادیسون " دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

یه راست برو بهشت پیش انبیا

وقتو تلف نکن " توماس " زود برو

به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وخ میفتی

میگم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونس بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه ؟

" توماس ادیسون " که مسلمون نبود

این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

نه " شمر " میدونست چیه و نه " خنجر "

یه رکعت هم نماز شب نخونده

با سیم میماش شبو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جابجا کرد

یه کم به این حاجی نیگا نیگا کرد

از اون نگاههای عاقل اندر

" سفیه " شو باید بیارم اینور

با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود

خطاب به بندهاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرایی هستین

بابا عجب جونورایی هستین

" شمر " اگه بود ٬ " آدولف هیتلر " هم بود

" خنجر " اگر بود٬ " رو ولور " هم بود

حیفه که آدم خودشو پیر کنه

هی سوزنش فقط یه جا گیر کنه

میگید " توماس " من مسلمون نبود

اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا از کجا میگید این حرفو ؟

در بیارین کله ی زیر برف و ! 

این منو بهتر از شما شناخته

دلیلشم این چیزایی که ساخته

درسته گفته ام عبادت کنین

نگفته ام به خلق خدمت کنین

" توماس " نه بمب ساخته نه جنگ کرده

دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ بیشتر که نداشتم

اونم تو آسمونا کار گذاشتم

"توماس" تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونین چقد کمک به من کرد

تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده

یا اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا یه کم دلم براش سوخت

طفلی تو باورش چه قصر ها ساخته

اما به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه هاله ای باهاشه

چقد بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد کنار گوشم

گفت تو کله ات پر قرمه سبزی است

وقتی نمیفهمی بپرسی بد نیست

اون که نشسته یک مقام والا است

مترجمه رفیق حق تعالی است

خود خدا نیست نمایندشه

مورده اعتمادشه بندشه

خدای " لم یلد" که دیدنی نیست

صداش با این گوشا شنیدنی نیست

شما زمینی ها همش همینین

اونور میزی رو خدا میبینین

همین جوری میخواس بلند شه نم نم

گفت که پاشو باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

داد کشیدم یه دفه بیدار شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله  | 

   
دم دمای غروب بود .

جوان مقابل مادر ایستاده بود و با حالتی شبیه به پچ پچ اصرار میکرد

- تو رو خدا . آخه مگه چی میشه . فقط هزارتومن . بابا مگه هزار تومنم پوله آخه . چرا خسیس بازی در میاری . خوب بده دیگه .

مادر هم برای اینکه صداش به گوش پدر - که گوشه اتاق خودشو به خواب زده بود- ٬ نرسه آروم جواب میداد :

- نمیشه انقد اصرار نکن . بابا تو زندگی ما هزار تومن هم پوله . چرا نمیفهمی . نمیتونم بدم . دست از سرم بردار . ولم کن .خسته شدم . امروز و ول کن . نمیشه ؟.

ولی جوان ول نمیکرد و مرتب اصرار میکرد .

ده دقیقه بعد جوان از خونه  بیرون رفت.

پدر سر برگرداند و پرسید :

بازم پول گرفت ؟

مادر با بغض گفت :

آره . من دیگه حریفش نمیشم . چقد با یه دیوونه سر و کله بزنم . حرف حالیش نمیشه که .

پدر همون طور که دراز کشیده بود سیگاری روشن کرد و به زمین خیره شد .

مادر بغضش ترکید و بیصدا زد زیر گریه .

جوان٬ توی پارک سر کوچه ٬ سرخوش از نشئگی "سیگاری" به عابران لبخند میزد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله  | 

 
 
دلم تنگ است برای شعر

یک شعر ناب

یک شعر لبریز از بغض و اشک

***

دلم تنگ است برای دوست

یک دوست خوب

یک دوست لبریز از تنهایی و سکوت

***

دلم تنگ است برای تنهایی

یک تنهایی ساده

یک تنهایی لبریز از امید و انتظار

***

دلم تنگ است برای سکوت

یک سکوت مطلق

یک سکوت لبریز از اشک و لبخند

***

دلم تنگ است برای لبخند

یک لبخند بی اراده

یک لبخند لبریز از محبت و صداقت

***

دلم تنگ است برای زندگی

یک زندگی حقیقی

یک زندگی لبریز از شور و شوق و حرکت

***

آه

چقدر دلم تنگ است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله  | 

   
حضورت آرامش بخش بود

درست مثل

سیگار قبل از " اعدام "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله  | 

   

اصلا خوشبختی چی هست ؟

میگویند : "عشق" .

اما عشق هیچوقت خوشبختی نیاورده و باز هم نمی آورد . بر عکس ، عشق همیشه زجر است ، میدان نبرد ، شب های بی خوابی. مدام از خودمان می پرسیم آیا رفتارمان درست است > عشق واقعی از جنس جذبه و شکنجه است .

پس " آرامش و صلح " است .

صلح ؟ اگر به مادر ( مرده ی سی ساله  : منظور طبیعت است ) هرگز در صلح نیست . زمستان با تابستان می جنگد ، خورشید و ماه هرگز به هم نمی رسند ، ببر انسانی را تعقیب میکند ، که سگ از او میترسد ،  سگی که دنبال گربه ای می افتد ، که دنبال موش می افتد ، موشی که آدم را میترساند .

" پول خوشبختی می آورد " .

باشد. پس همه ی آن هایی که پول کافی برای زندگی با بالاترین استانداردها را دارند ، می توانند دست از کار بکشند . اما به کار  ادامه میدهند و اضطرابشان از همه بیشتر است ، انگار می ترسند همه چیز را از دست بدهند . پول ، پول می آورد، این درست است . فقر می تواند باعث بدبختی باشد، اما عکسش درست نیست .

 

                                                از کتاب " ساحره ی پورتوبلو" نوشته ی " پائولو کوئلیو

"ما در احاطه ی کیهانی ایم . خوشبختی نیست ، تمنا ست . و تمنا همیشه ناقص است – سیر که بشود ، دیگر تمنا نیست . مگرنه؟ "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله  | 

 
 
چقد حال میده فولدر contacts موبایل آدم خالی باشه . خالی خالی

من که همین الان همشو پاک کردم .

خیالم راحت شد . کیف کردم . نه تو sim نه تو گوشی . دیگه هیچ اسم و شماره ای نیست .

ای خدا چقد حال میده این دو تا مونیتور کوچیک کنار ساعت کامپیوتر همیشه آبی باشه .

ای خدا یعنی میشه ؟

اینا که همیشه سیاهن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط مُرده ی 30 ساله  |